قبلا از این کارها نمیکردم. به گمونم چون بلد نبودم. اما امشب، شب زیارتی مخصوص حضرت شمس الشموس و انیس النفوس علیه آلاف التحیه و الثناء برای همهی کسانی که در این بیان قلم میزنند و وبلاگ ناچیز من رو میخونند، زیارت امین الله خوندم بالنیابه.
بعضی از خوبان به طور ویژه در خاطرم هستند و دعا میکنم ان شاءالله حضرت سلطان، امورشون رو به طور ویژه سامان بدن.
خدایا شکرت.
الانم نشستیم در همین زاویه عکس و پشت سرم یک حاج آقای سید با شال سبز (که تیموتی شالامی خیلی شبیهش هست و البته این کجا و آن کجا) داره روضه و دعای توسل میخونه.
قسمتتون بشه الهی به زودی.
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی
میخواستم از اتفاقات خوب دهه کرامت بنویسم...
اما بعضی داغها ورق را بر میگرداند.
آخ...... جگرمون سوخت.
السلطان، یا اباالحسن، تا این حد قدر خادمت را ندانستیم؟
شام ولادت تو، غرق اضطراب و دست به دعا.
روز ولادت تو، اینقدر هوا بارانی است.
خون! خون! خون!
این خونها به دست هر کس ریخته شد...
خوب نگاه کنید که این خون پایمال نمیشود.
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: الینا طباطبایی